PodcastArteشعر با صدای شاعر

شعر با صدای شاعر

Schahrouz Kabiri
شعر با صدای شاعر
Ultimo episodio

273 episodi

  • شعر با صدای شاعر

    حسین منزوی | پله‌ها در پیش رویم یک به یک دیوار شد

    09/03/2026 | 3 min
    ▨ شعر: پله‌ها در پیشِ رویم یک به یک دیوار شد
    ▨ شاعر: حسین منزوی
    ▨ با صدای: حسین منزوی
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ــــــــــــــــ
    پله‌ها در پيشِ رويم، يک به يک ديوار شد
    زير هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد

    خرق‌عادت کردم اما بر عليه خويشتن
    تا به گِرد گردنم پيچد، عصايم مار شد

    اژدهای خفته‌ای بود، آن زمين استوار
    زير پايم، ناگه از خواب قرون بيدار شد

    مرغ دست‌آموز خوش‌خوان، کرکسی شد لاشه‌خوار
    وآن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد

    گل فراموشی و هر گلبانگ، خاموشی گرفت
    بس‌که در گلشن شبيخون خزان، تکرار شد

    تا بياويزند از اينان آرزوهای مرا
    جا‌به‌جا در باغ ويران، هر درختی، دار شد

    زندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگر
    کان دل پر آرزو، از آرزو بيزار شد

    بسته خواهد ماند اين در هم‌چنان تا جاودان
    گرچه بر وی کوبه‌های مُشتمان، رگبار شد

    زَهره‌ی سقراط با ما نيست روياروی مرگ
    ورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد

    حسین منزوی
    غزل ۱۳۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
  • شعر با صدای شاعر

    فروغ فرخ‌زاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد | صدای فروغ

    27/02/2026 | 11 min
    ▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد
    ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ــــــــــــــــ
    و این منم
    زنی تنها
    در آستانه‌ی فصلی سرد
    در ابتدای درکِ هستی آلوده‌ی زمین
    و یأس ساده و غمناک آسمان
    و ناتوانی این دست‌های سیمانی

    زمان گذشت
    زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت
    {ساعت} چهار بار نواخت
    امروز روز اول دی‌ماه است
    من راز فصل‌ها را می‌دانم
    و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
    نجات‌دهنده در گور خفته است
    و خاک، خاک پذیرنده
    اشارتی‌ست به آرامش

    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.

    در کوچه باد می‌آید
    در کوچه باد می‌آید
    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم
    به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون
    و این زمان خسته‌ی مسلول
    و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
    مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش
    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
    بالا خزیده‌اند
    و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
    تکرار می‌کنند
    -سلام
    -سلام
    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

    در آستانه فصلی سرد
    در محفل عزای آینه‌ها
    و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ
    و این غروب بارور شده از دانش سکوت
    چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این‌سان
    صبور،
    سنگین،
    سرگردان،
    فرمان ایست داد.
    چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،
    او هیچوقت زنده نبوده‌است.

    در کوچه باد می‌آید
    کلاغ‌های منفرد انزوا
    در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند
    و نردبام
    چه ارتفاع حقیری دارد.

    آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را
    با خود به قصر قصه‌ها بردند
    و اکنون دیگر
    دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
    و گیسوان کودکی‌اش را
    در آب‌های جاری خواهد ریخت
    و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌است
    در زیر پا لگد خواهد کرد؟

    ای یار، ای یگانه‌ترین یار
    چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.
    انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
    انگار از خطوط سبز تخیل بودند
    آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
    انگار
    آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
    چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.

    در کوچه {کوچه‌ها} باد می‌آید
    این ابتدای ویرانی‌ست
    آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد
    ستاره‌های عزیز
    ستاره‌های مقوایی عزیز
    وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
    دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟
    ما مثل مرده‌های هزاران‌هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
    خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
    من سردم است
    من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
    ای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
    نگاه کن که در اینجا
    زمان چه وزنی دارد
    و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
    چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

    من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
    من سردم است و می‌دانم
    که از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشی
    جز چند قطره خون
    چیزی به جا نخواهد ماند
    خطوط را رها خواهم کرد
    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
    و از میان شکل‌های هندسی محدود
    به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد
    من عریانم، عریانم، عریانم
    مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
    و زخم‌های من همه از عشق است
    از عشق، عشق، عشق
    من این جزیره‌ی سرگردان را
    از انقلاب اقیانوس
    و انفجار کوه گذر داده‌ام
    و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
    که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد.
    ...

    فروغ فرخزاد
    از دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
    ـــــــــــــــــ
    پی‌نوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
    پی‌نوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیه‌ی شعر در اختیار ما نیست.
    پی‌نوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است.
    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
  • شعر با صدای شاعر

    بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور

    27/02/2026 | 4 min
    ▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور
    ▨ شاعر: بهرام بیضایی
    ▨ با صدای: بهرام بیضایی
    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
    ــــــــــــــــ
    این شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.
    ــــــــــــــــ
    ز گهواره تا گور زور است و زور
    خداوند زورا در افتی به گور

    به نفرین چرا باید آغاز کرد
    به اشک از چه داری دو چشمِ نمور

    هنر نیست نفرینِ نامردمان
    تو در مویه، ایشان به جشن و سرور

    پیِ گور خود رفت چابک‌سوار
    بدان دخمه بردش پیِ خویش گور

    به سیمین بگو ای که نامت بلند
    که هم‌تای خویشی و از خویش دور

    گشودی سخن را درِ بسته‌ای
    ز خورشید گفتی و از موشِ کور

    ز گورت کشیدند، گوری دگر
    چنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شور

    که این گوربانان ز مرگ آمدند
    به مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جور

    چه رنجی و نالی و سوزی به درد
    مرنج و مسوز و منال و مشور

    خدای سخن را مگر گور بود
    از این بی‌هنر لشگرِ سلم و تور

    مگر قره‌العین در چاه نیست
    که باز آیدش چه‌چه از چاهِ دور

    شبی مرگبار است پر تندرخش
    نه پیداست سوگ و نه پیداست سور

    سفید است چشمِ شبِ روسیاه
    پدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پور

    یکی بت شکستند و خود بت شدند
    تن از تب بسوزانَدَم چون تنور

    که گورِ جوانان برآورده‌اند
    چه آهو به دام و چه ماهی به تور

    نگفتند موری که دانه‌کش است
    نگفتند آیا میازار مور

    گذشت آن‌که مردم بخوانی رمه
    گذشت آن‌که مردم ببینی ستور

    چنین است انجام آن خوابِ خوش
    که شب گربه آمد به چشم آن سمور

    چه نالی که گیتی چنین هم نماند
    خرد آمد آری‌و بشکست زور

    ز خونِ سیاوش برآمد نهال
    که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور

    ندیدند یاران و کی می‌رسد
    که پرده براندازد از خویش هور

    چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
    چه شوری در افتد در آوای شور

    به هر گوشه آوازه‌ای سر دهند
    بخوانند چامه به زخمِ چگور

    که سیمین به زر نامِ خود برنوشت
    بهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور

    بهرام بیضایی
    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
  • شعر با صدای شاعر

    معینی کرمانشاهی | صبر خدا

    25/02/2026 | 6 min
    ▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)
    ▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
    ▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
    ▨ موسیقی: کیهان کلهر
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز
    ـــــــــــــــــــــــــ
    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    همان یک لحظه‌ی اول
    که اول ظلم را می‌دیدم از مخلوقِ بی‌وجدان
    جهان را با همه زیبایی و زشتی
    به روی یکدگر ویرانه می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    که در همسایه‌ی صدها گرسنه
    چند بزمی، گرمِ عیش و نوش می‌دیدم
    نخستین نعره‌ی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه می‌کردم..

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    که می‌دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه‌ی رنگین
    زمین و آسمان را واژگون، مستانه می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    نه طاعت می‌پذیرفتم
    نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
    پاره‌پاره در کفِ زاهدنمایان، سبحه‌ی صددانه می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    برای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی‌سامان
    هزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    به گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،
    سراپای وجودِ بی‌وفا معشوق را پروانه می‌کردم. .

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    به عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خدایی
    تا که می‌دیدم عزیزِ نابه‌جایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می‌فروشد ،
    گردش این چرخ را
    وارونه، بی‌صبرانه، می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    اگر من جای او بودم
    که می‌دیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنه‌ی این علم ِ عالم‌سوزِ مردم‌کُش ،
    به جز اندیشه‌ی عشق و وفا، معدوم هر فکری
    در این دنیای پُر افسانه می‌کردم.

    عجب صبری خدا دارد
    چرا من جای او باشم؟
    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاری‌های این مخلوق را دارد
    وگرنه من به جای او چو بودم
    یک‌نفس کی عادلانه سازشی
    با جاهل و فرزانه می‌کردم؟

    عجب صبری خدا دارد!
    عجب صبری خدا دارد!

    رحیم معینی کرمانشاهی
    مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
    از کتاب ای شمع‌ها بسوزید
    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
  • شعر با صدای شاعر

    علی باباچاهی | امضای یادگاری

    23/02/2026 | 3 min
    ▨ نام شعر: امضای یادگاری
    ▨ شاعر: علی باباچاهی
    ▨ با صدای: علی باباچاهی
    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
    ــــــــــــــــ
    زیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کن
    و نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویس
    بیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذری
    من که نباشم
    تمامِ حیاط را پوشانده است.

    امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاست
    چشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنی
    و دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب
    برای بیست‌وچند سالِ بعد.

    من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهد
    اما نمی‌ایستد
    تو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شده
    پنهان می‌شوی
    هوا را امضا می‌کنی
    و به جای چند سطرِ گلِ سرخ
    دود و سوت و
    چرخ‌های قطار را.

    باید دوباره زاده شوی
    حالا که بیست‌وچند سال گذشته ست
    در بیست‌وچند سال بعد
    باید دوباره
    اما افق‌های در سرعتِ قطار
    تعطیل است
    شماره‌تلفنی هم در کار نیست
    شخصاً مراجعه کن
    شماره‌پلاکی هم
    من برمی‌دارم
    تو شخصاً سکوت کن
    و نام و نامِ خانوادگی‌ات را هم
    و زیر چرخ‌های قطار
    قطار از سرعتش می‌کاهد اما

    تو باید
    پشتِ چند سطرِ گلِ سرخ
    پشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شده
    پنهان شوی
    امضا همین که خشک شود
    پشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌ها
    از رودخانه بگیر
    تا قطار که از سرعتش
    از پنجره‌های رو به غروب
    تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنی
    در بیست‌وچند سال بعد
    مرا پیدا می‌کنی
    شماره‌تلفنی در کار نیست
    افق‌های ناشناخته تعطیل است
    من برمی‌دارم
    تو شخصاً سکوت کن.

    علی باباچاهی
    دی ماه ۱۳۷۴
    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Altri podcast di Arte

Su شعر با صدای شاعر

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Sito web del podcast

Ascolta شعر با صدای شاعر, Meraviglia - Intesa Sanpaolo On Air e molti altri podcast da tutto il mondo con l’applicazione di radio.it

Scarica l'app gratuita radio.it

  • Salva le radio e i podcast favoriti
  • Streaming via Wi-Fi o Bluetooth
  • Supporta Carplay & Android Auto
  • Molte altre funzioni dell'app